خرید بک لینک
آمد به سوی شهر از آن دور دورهاآشفته حال باد سحرخیز فرودین گفتی کسی به عمد بر آشفت خاکدانزان دامنی که باد کشیدیش بر زمین شب همچو زهد شیخ گرفتار وسوسهروز از نهاد چرخ چو شیطان شتاب کن همچون تبسمی که کند دختری عفیفبنیاد زهد و خانهٔ تقوا خراب کن آن اختران چو لشکریان گریختههر یک به جد و جهد پی استتار خویش افشانده موی دخترکی ارمنی به رویفرمانروا نه عدل، نه بیداد، گرگ و میش سوسو کنان به طول خیابان چراغهابر تاج تابناک ستونهای مستقیم چون موج باده پشت بلورین ایغهایا رقص لاله زار به همراهی نسیم آمد مرا به گوش غریوی که میکشیدنقاره با تغنی منحوس و دلخراش ناقوس شوم مرده دلان است، کز لحدسر بر کشیدهاند به

برچسب: خفتهاز,مجموعه,شهر,هاى,زمستان, نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:48

در میکدهام، چون من بسی اینجا هست
می حاضر و من نبردهام سویش دست

باید امشب ببوسم این ساقی را
کنون گویم که نیستم بیخود و مست

در میکدهام دگر کسی اینجا نیست
واندر جامم دگر نمی صهبا نیست

مجروحم و مستم و عسس میبردم
مردی، مددی، اهل دلی، آیا نیست؟

نوشته شده توسط آیدا آزادبخت در 21:32 | لینک ثابت •

برچسب: مکيده,مجموعه,شعر,هاى,زمستان, نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:48

صفحه بندی