آمد به سوی شهر از آن دور دورهاآشفته حال باد سحرخیز فرودین
گفتی کسی به عمد بر آشفت خاکدانزان دامنی که باد کشیدیش بر زمین
شب همچو زهد شیخ گرفتار وسوسهروز از نهاد چرخ چو شیطان شتاب کن
همچون تبسمی که کند دختری عفیفبنیاد زهد و خانهٔ تقوا خراب کن
آن اختران چو لشکریان گریختههر یک به جد و جهد پی استتار خویش
افشانده موی دخترکی ارمنی به رویفرمانروا نه عدل، نه بیداد، گرگ و میش
سوسو کنان به طول خیابان چراغهابر تاج تابناک ستونهای مستقیم
چون موج باده پشت بلورین ایغهایا رقص لاله زار به همراهی نسیم
آمد مرا به گوش غریوی که میکشیدنقاره با تغنی منحوس و دلخراش
ناقوس شوم مرده دلان است، کز لحدسر بر کشیدهاند به